بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

هذا یوم الجمعه... 31

خیلی جدی و عادی برمی‌گردد و می‌گوید:« وای مریم! خسران مبینه اگه بمیریم و در جوار حضرت نبوده باشیم، دوران ظهور رو درک نکرده باشیم». خیلی وقت است کسی این‌قدر جدی از شما، از بودنِ شما با من حرف نزده، این‌قدر جدی و عادی یادم نیاورده زندگی بی شما خسران مبین است. من حتی وقتی عهد می‌خوانم انگار دارم از یک آرزوی دست‌نیافتنی حرف می‌زنم: «و الذّابّین عنه، والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه، والممتثلین لاوامره... و المستشهدین بین یدیه». همه‌ش با خودم می‌گویم این‌ها که نمی‌شود. برای من نمی‌شود. من «عهد» می‌خوانم که این آرزو، اقلش آرزو بماند. آرمان بماند. هر چند دست‌نیافتنی. حالا اما کسی برگشته و خیلی جدی به من می‌گوید که باید بشود. راست می‌گوید. خیلی وقت است به این حقیقتِ روشن فکر نکرده بودم که زندگی بی شما، خسران مبین است!
    
گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی
حاصلِ عمر آن دم است، باقیِ ایّام رفت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩۱