بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

اصحاب الحسین...1

گفته بودند؛ اگر هزار بار ما را بسوزانند و خاکسترمان را به باد بدهند، دست از یاریِ تو برنمی‌داریم*.

خنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوسِ قمارِ دیگر

*و قال سعید بن عبدالله الحنفیّ فقال:... و لو علمتُ انّی اقتل فیک ثمّ احیی ثمّ اخرج حیّاً ثمّ اذری، یفعل ذلک بی سبیعنَ مرّه ما فارفتُک حتّی القی حمامی دونک...
سعیدبنعبدالله‌حنفی گفت: اگر بدانم در راه تو کشته می‌شوم، و هفتاد بار  زنده می‌شوم و ذرّات وجودم را بر بادِ فنا می‌دهند، باز تو را تنها نمی‌گذارم تا در رکابت کشته شوم.
ثمّ قام زهیربن‌قین و قال: و الله یا بن رسول الله! لَوددت انّی قَتلت ثمّ نُشرت اَلف مرّه و انّ الله تعالی قد دفع القتل عنک و عن هؤلاء الفتیه مِن اِخوانِک و وُلدِک و اهل بیتِک...
بعدش زهیر‌بن‌قین بلند شد و گفت: ای پسرِ رسولِ خدا! به خدا دوست دارم هزار بار در راهِ تو کشته بشوم اما خداوند مرگ را از تو و برادران و فرزندانِ و خانواده‌ات دور کند...


پ.ن: اسم پست می‌توانست این باشد: «آن قماربازهای رویایی»!

یارانِ افسانه‌ای +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه
comment نظرات ()