بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

این روضه‌های مکشوف

وسطِ روضه، عقلم به قلبم که دارد از هم می‌پاشد، نهیبی می‌زند که چه خبر است، که آرام بگیر، که حالا معلوم نیست همه‌ی ماجرایی که مداح‌ها نقل می‌کنند، راست باشد، معتبر باشد. قلبم فقط می‌گوید: «کاشکی دروغ باشد»... اما مجاب نمی‌شود. با خودش فکر می‌کند حتی اگر ماجرای خرابه، ماجرای سر و سه ساله، راست نباشد، اقلّش امام دخترِ کوچکی که داشته، «فاطم الصّغیره‌»ای بوده که قلبش توی کوفه موقع تماشایِ سر، داشته از هم می‌پاشیده+-+ ، اقلش دختری از کاروان توی خرابه دفن شده، اصلاً تو بگو بر اثر مریضی... توی راهِ اسارت، نقل و نبات پخش نمی‌کرده‌اند که، اقلش تازیانه بوده، بزمِ شراب که بوده، سیلی شاید... خرابه‌ای بوده حتماً، اصلاً تو می‌فهمی دخترِ سه ساله، چه لطافتِ غریبی دارد؟! یک قطره غصه می‌تواند از پا در بیاوردش. اصلاً یکی از این شاید‌ها هم که راست باشد، کافی‌ست که قلبِ آدم از هم بپاشد. اصلاً همین‌که توی آن معرکه‌ی آشوب و بلا دخترِ سه‌ساله‌ای بوده، شاهدِ ظهر و عصرِ روز دهم بوده، از آن‌جا تا کوفه و شام اسیر بوده ... اصلاً من نمی‌فهمم چرا مداح‌ها شبِ سوّم روضه‌ی رقیه (س) می‌خوانند.   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه