بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

سینره و مامان‌بزرگ!

شب‌ها، به موهای سرم که ساعت‌های روز زیر روسری و چادر، مثل بچّه‌های خوب قایم شده‌اند و با آن که له شده‌اند و شکسته‌اند، حریمم را نشکسته‌اند، «سینره» می‌زنم؛ از این لوسیون‌های گیاهی‌ست. برای التیام‌شان خوب است. بعد، انگار یکی از ظهرهای جمعه آن سال‌ها باشد که مامان‌بزرگ بعد از استحمام، بقچه‌اش را از توی کمد درمی‌آورد و بوی سدر و رازیانه و بابونه و آویشن همه خانه را پُر می‌کرد، بوی مامان‌بزرگ می‌پیچد توی شامه جانم. دلم هوایی‌اش می‌شود، سال‌هاست به خاک، نه، به آسمان‌ش سپرده‌ایم. بعد که قرآن‌م را باز می‌کنم، فکر می‌کنم چه خوب که سینره یادم می‌اندازد توی مهمانی‌های شبانه «واقعه» و «حشر» و «یاسین» مامان‌بزرگ را هم شریک کنم.      

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت