بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

ما نسل سپید بخت سوم بودیم...

حالا هزاری هم که از توی عکس‌ها به ما لبخند بزنید،
قبول نیست.
ما کوچک‌یم. شماها قدتان بلند بود.
حالا تفنگ و کلاه که نداریم هیچ،
هنوز حتی لباس‌های‌‌تان هم اندازه قامت ما نیست. 
شماها همّت و باکری و چمران و کاوه‌ اید.
اسم‌تان را هم که می‌بریم، دل‌مان از بزرگی‌تان لبریز می‌شود.
بعدِ آن ‌همه سال، روی خاک شلمچه و فکه و طلاییه که راه می‌رویم،
انگار که بر «وادیِ مقدس»...
.
قبول نیست
جنگ، برای ما فقط توی فیلم‌ها و عکس‌ها بود
ما فقط صدای آژیر را یادمان مانده بود،
و پیچِ کوچه‌‌ای که باباها همیشه از آن‌جا ناپدید می‌شدند.
ما فقط بلد بودیم
هر روز یکی دیگر از هم‌بازی‌ها را که بابایش از پیچ‌ کوچه رد شده بود و برنگشته بود،
عجیب و غریب نگاه کنیم،
و فکر کنیم شاید همین فردا نوبتِ ما باشد.
.
قبول نیست
موقع رفتن 
به ما نگفتید جنگ تمام نشده.
نگفتید توی همین کوچه‌بازارهای شهر، باید سنگر زد،
نگفتید وسطِ خیابان‌های پایتخت هم می‌تواند خط مقدم باشد.
یا حتی توی مدرسه و دانشگاه،
نگفتید توی خانه‌ها، پای اینترنت و ماهواره...
هیچ‌کس نگفت.
همه گفتند هشت سال دفاعِ مقدس...
هشت سال تمام شد.
هیچ‌کس به ما نگفت دفاع، هنوز مقدس است.
حالا ما مانده‌ایم و جنگی که تمام نشده و
کلاه و تفنگ‌هایی که نداریم و
لباس‌هایی که اندازه قامت‌مان نیست.

قبول نیست...

 

پ.ن:
- خرده نگیرید. دلم پُر است.
- عنوان، مالِ این چهارپاره میلاد عرفان‌پور است:
در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ. بی‌رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ.
ما نسل سپید بخت سوم بودیم. از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()