بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پدر، عشق، پسر

آدم دلش ضعف می‌رود وقتی آن محبّت غریب میان پدربزرگ و نوه را می‌خوانَد + و بعدترش می‌داند همان نوه‌ی شیرینِ سه- چهارساله، بزرگ که بشود و لیلایش را که بیابد، صاحبِ پسری می‌شود که یک‌جورِ عجیبی شبیه است به پدربزرگ؛ توی صورت و سیرت، توی گفتار و رفتار. آن هم پدربزرگی که پیام‌برِ خدا بوده. بعد معلوم است میانِ آن پدر و پسر باید قصّه‌ها بنویسند از عشق. بعد معلوم است پدر،باید حرف‌های عاشقانه بزند به پسرش؛ مثلاً گاهی بگوید؛ چند قدم جلویِ چشم‌هام راه برو تا سیر تماشایت کنم*.


*گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود...
ببخشید، آخرش روضه شد. عید قشنگِ میلادشان مبارک؛ آقایِ علیِ بزرگ‌تر از علی‌های سه‌گانه‌ی حسین (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()