بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

مردی شبیه هیچ‌کس

از سال‌روزِ شهادتش شش روز گذشته ولی دلم نیامد این بریده از یادداشت زیبای حبیبه جعفریان را این‌جا نیاورم. کاملش را خودتان بخوانید*.

کتاب چمران را که می‌نوشتم، جاهایی بود که دلم می‌خواست سرش داد بزنم، در عینِ حال که بسیار دوستش می‌داشتم. وقتی غاده با التماس به او می‌گفت: «بیایید برگردیم. من نمی‌توانم این‌جا بمانم» مصطفی می‌گفت:«تو آزادی، می‌توانی برگردی» وقتی چشم‌های غاده پر از اشک می‌شد و می‌گفت: «می‌دانید که بدون شما نمی‌توانم برگردم» و مصطفی می‌گفت: «اگر خواستید، بمانید، به‌خاطر خدا بمانید، نه به خاطر من»و من به جای غاده توی سکوت جواب می‌دادم «اگر این‌طوری فکر می‌کنی چرا عاشق شدی؟ اصلاً چرا زن را به زندگی‌ات راه دادی؟ چرا نرفتی و خودت را توی اتوپیای خودت حبس نکردی؟ اصلاً فکر می‌کنی کی هستی؟!» و بعد یادم می‌آمد او کیست. او کسی است که من دلم می‌خواهد باشم. ما دلمان می‌خواهد باشیم. او کسی است که جور دیگری است. او کسی است که بین بزرگ و بزرگ‌ترین انتخاب می‌کند. بین خط و عبور از خط. او کسی است که ما به جادویش تن می‌دهیم تا این‌که هستیم نباشیم. تا قهرمان زندگی خودمان و دیگران باشیم.

* مجله همشهری جوان- شماره 364

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر