بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم...

از آن دخترهای ناز و معصوم و لطیف و دوست‌داشتنی‌ست. از آن‌ها که مستور لایه‌های محبّت و توجه و تربیت خاص پدر و مادر، بزرگ‌ شده‌اند، از آن‌ها که وقار و عفاف و پاکی را از دامان مادرشان خوب گرفته‌اند. امسال قبول شده دانشگاه، همین نزدیکی‌ها. مهندسی معماری. همان رشته‌ کارشناسیِ من. مادرش از شهرستان زنگ زده بود؛ پریشان و مضطرب، صداش پر از نگرانیِ مادرانه. حق داشت خب. دختر یکی‌یک‌دانه‌اش را قرار است بفرستد کیلومترها آن‌طرف‌تر، توی یک شهر غریب که درس بخواند. لابد زنگ زده بود من قوّت قلب بدهم بهشان. دخترش مثلاً داشت جا پایِ نه سالِ پیشِ من می‌گذاشت.
برایش نگفتم جایِ زخم ماه‌های اول دوری‌ام هنوز درد می‌کند. نگفتم هنوز وقتی خاطره سالِ اولِ تهران آمدنم یادم می‌آید، همه وجودم ناله می‌شود. از غروب‌های غریب خوابگاه نگفتم. نگفتم بالشم هنوز بوی اشک می‌دهد. نگفتم بعدِ نه سال هنوز هم وقت و بی‌وقت غمِ غربت، آوار می‌شود روی قلبم. نگفتم هنوز وقتی با مامان و بابا، خاطره آن ماه‌های اولِ دوری را دوره می‌کنیم، بغض گلوی هر سه‌تایی‌مان را می‌گیرد. نگفتم اگر روزی مادر بشوم، هیچ‌وقت دخترم را، پاره تنم را، با آن لطافتِ غریب، نمی‌فرستم یک شهرِ دور. با آن‌که خودم نُه سالِ پیش راست ایستاده بودم جلوی مامان و بابا و گفته بودم «فقط می‌خواهم معماری بخوانم، فقط دانشگاه شهید بهشتیِ تهران». با آن‌که خودم دوباره چهارسال پیش، جلوی چشم‌های نگران‌شان گفتم: «می‌خواهم کارشناسی ارشد ادامه بدهم، فقط طراحیِ شهری، تهران.» با آن‌که همین سال پیش دوباره گفتم: «می‌خواهم دکترای شهرسازی بخوانم. تهران.» برایش نگفتم با این همه، یکی از قانون‌های نانوشته‌ام این است که هیچ دختری نباید از خانواده‌اش دور بشود. چون درد دارد. خیلی... بهشان دروغ گفتم. گفتم: عادت می‌کنید. همهِ راست را نگفتم، گفتم: بزرگ می‌شود. مستقل می‌شود. گفتم: آدم همیشه برای چیزهای که قرار است به دست بیاورد، یک چیزهایی را باید از دست بدهد.
مکالمه‌مان تمام شده. دوباره قلبم پرِ می‌شود از دردِ دوری. از غربت. دوباره می‌روم به روزهای مهرِ هزار و سیصد و هشتاد. لب‌هایم را بی‌رحمانه می‌فشرم که اشکم نیاید، نفسِ عمیق می‌کشم و هوای غم‌بارِ پاییزِ تهران را می‌فرستم توی ریه‌هام و جمله‌ام را دوباره تکرار می‌کنم: «آدم همیشه برای چیزهای که قرار است به دست بیاورد، یک چیزهایی را باید از دست بدهد.»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد