بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

ای که در پایِ تو پیچید ساقه‌ی نیلوفرِ من

نه، نمی‌توانم برای امروزِ تو جمله‌ای داشته باشم. بودن و داشتن‌ت آن‌قدر توی لحظه لحظه‌ی حیاتِ من جاری بوده ا‌ست که حرف تازه‌ای نمی‌مانَد. وقتی توی همه‌ی این سال‌ها، هر چه شده، هر که بوده‌ام، تو بوده‌ای که این‌همه من را دوست بداری، عزیزم بداری. قلبم را مالامالِ عشق کنی آن‌قدر که مهر ورزیدن یاد بگیرم. وقتی منبع انتشارِ مهر بوده‌ای توی خانه‌ی همیشه امنِ ما. آرامشِ جانِ بابا، گرمایِ دلِ من و محمّد و مصطفی... هزاری هم که توی این سال‌ها قدری از هم دور بوده‌ایم. شعاعِ محبت‌ت فاصله نمی‌شناسد، دور شدم، گرم‌تر تابید. من حرفی برای گفتن ندارم وقتی حتّی گل و گیاه‌های آن خانه، اهلیِ محبّتِ تو شده‌اند. آن‌همه رز و شمعدانی و نسترن و یاس و اقاقیا، آن نخل جوان، آن افرای پیر، شاتوت و انجیر و نارنج و لیمو، به عشق تو زنده‌اند. هر صبح، برای دیدن‌ت سرک می‌کشند. برای شنیدنِ صدای قدم‌های مهربان تو، توی آن حیاطِ همیشه پر از نور و حضور و طراوت.
بانو!
مریمِ تو، فقط بلد بود امروز صبح، مثل خیلی صبح‌های دیگر، سرَش را روی مُهر بگذارد و برای داشتن‌ت، برای بودن‌ت خدا را شُکر کند.  
مهربان‌ترین! عزیزترین!
این قلبِ کوچکم که گرم می‌تپد، این نَفَس‌ها که نشانه‌ی زندگیِ این دنیاییِ من است، پیش‌کِش. حیف، چیزِ درخورتری ندارم نثارت کنم که جوانی و خوشی و زندگی‌ات را نثارم کرده‌ای.
امروز، روزِ میلادِ آن «خیرِ کثیر»، آن «خوبی‌ِ تمام‌نشدنی»ست. روزِ تو!
روزِ تو بر بابا، بر من، بر محمّد، بر مصطفی مبارک‌باد. که هر روز و هر لحظه باید داشتنِ تو را به هم تبریک بگوییم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر
comment نظرات ()