بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پیله‌ی بی‌پروانه

به مبینا و مهنّا قول داده بودم برایشان کرم ابریشم بخرم. به نظرم یک‌بار هم شده باید فرآیند پروانگی را می‌دیدند. که بعدها بدانند پرواز، پیله‌تنیدن می‌خواهد. خلوت و انزوا و سفر به درون می‌خواهد. حالا نفهمیدند هم مهم نیست. من هم نفهمیدم. به قول مولانا «این سخن اگر این ساعت اثر نکند، بعدِ مدتی که پخته‌تر گردی، عظیم اثر کند». این روزها فکر می‌کنم خودم بیشتر به چند تا کرم ابریشم نیاز دارم؛ این روزهای شفیرگی.. هزار بار تنیده‌ام در خودم؛ پیله‌های ضخیم. راستش تا این‌جای فرآیند را خوب بلدم. از این‌جا به بعد را ... هر قدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید پیله را چطور باید شکافت، چطور باید بیرون آمد. شاید هم به این تاریکی‌ها عادت کرده‌ام. دلم هنوز خیلی برای نور تنگ نشده. یادم می‌رود خودِ این پیله‌تنیدن اصالت نداشته، قرار بوده مقدمه‌ی پرواز بشود. جاخوش کرده‌ام. شاید هم از ارتفاع می‌ترسم. از اوج‌گرفتن، از صعود می‌ترسم. تهِ دلم خالی می‌شود از فکر کردن به آن‌همه رهایی. کسی می‌داند توی این شهر بزرگ از کجا می‌شود چند تا کرم ابریشمِ کوچک پیدا کرد؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد