بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

آقایِ مهربون

آن بارِ اخری که آمدم زیارت‌تان، نزدیکی‌های ضریح، یک خانم میانسالی کنارم بود که داشت زمزمه‌ می‌کرد با شما. بعد شانه‌هاش لرزید. بعد به هق‌هق افتاد و صداش بلندتر شد. عین ابرِ بهار اشک می‌ریخت و چیزهایی از شما می‌خواست. وسط خواسته‌هاش بارها و بارها شما را با این لفظ خطاب کرد؛ «آقایِ مهربون»! یادتان هست؟! ... به صداقت و صراحتِ لحظه‌های همان خانم، من را هم بخواهید و بخوانید آقای مهربون!

گرچه آهو نیستم امّا پر از دلتنگی‌ام...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()