بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برای مرگ آفریده شدی

آن دسته بزرگِ گل ژرورا که داداشی یکی دو هفته پیش، از یکی از گل‌خانه‌های پاک‌دشت آورده بود برایم، که کلی ذوق کرده بودم از ترکیب رنگی‌شان، از شادابی‌شان، که هر صبح وقتی می‌دیدم‌شان روحم شاد می‌شد، یکی‌یکی دارند می‌پژمرند و می‌میرند. گل‌ ژرورا به آخر عمرش که می‌رسد، ساقه‌اش می‌شکند و از کمر خم می‌شود. بعد، همه گلبرگ‌ها و محتویات کاس‌برگش می‌ریزد روی زمین. توی کاس‌برگش، زیر پرچم‌هاش، پر است از موجوداتی که به یک‌جور قاصدک‌های ریز می‌مانند. پر از پیام‌اند انگار. این چند روز، هر بار که از خواب بیدار می‌شوم و یکی دیگر از ژروراها را می‌بینم که پژمرده و خم شده و قاصدک‌هاش ریخته کف آشپزخانه، انگار کسی درِ گوشم نجوا می‌کند: خُلقتَ لِلموتِ لا لِلحَیوه، وَ لِلفناء لا لِلبقاء1. پیام قاصدک‌هاست لابد.

پ.ن: برای مرگ آفریده شدی، نه برای زندگی. برای فناء، نه برای باقی ماندن... (از نامه حضرت امیر (ع) به حضرت حسن مجتبی (ع))  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر