بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

زندگی، آب‎تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است

از نرگس‌ها جز برگ‌های سبزشان خبری نیست. از گل یخ هم. بهار، زیرِ پایِ زمستان را حسابی روفته. آفتاب یک‌جورِ لطیف و ملسی می‌تابد که نگو. افرا، برگ‌های تازه‌اش را هی ناز و نوازش می‌کند که زودتر جان بگیرند. نسترن، ترکه‌های نازکش را تکیه داده به شانه‌های ستبرِ افرا. شاتوت و انجیر هنوز لباسِ سبزشان مهیا نشده، نارنج‌ها با آن‌که آن بالاها، میوه‌های زمستانی‌شان هنوز به درخت است، شکوفه کرده‌اند. نارنگی و لیمو و پرتقال‌ها هم. انارها یک جوانه‌های ریز ظریفی زده‌اند که دل آدم از دیدن‌شان فشرده می‌شود. دو تا باغبان که از امور باغ فارغ شده‌اند، از درِ پشتی آمده‌اند توی حیاط و دارند درخت‌های انگورِ چپر را هرس می‌کنند. اقاقی‌ و پیچ امین‌الدوله پیچیده‌اند به جانِ طاق ورودی. شمعدانی‌های مامان، صورت‌شسته و گیس‌بافته روی سکوی بهارخواب به ردیف، نشسته‌اند. میز و صندلی‌ها را از بهارخواب برده‌ایم گذاشته‌ایم زیرِ افرا. مامان روی سالاد شیرازی‌اش پودر نعنا و آویشن ‌پاشیده. بابا تازه از بیرون آمده، برایم مالافاینِ آناناس خریده، دوباره هوس‌های دخترانه‌ی من را جدی گرفته. من توی اتاقِ آبیِ مصطفی، پشت این میز نشسته‌ام که بنویسم؛ آدم دلش می‌خواهد این لحظه‌ها هیچ‌وقت تمام نشوند.

 

... و همانا دنیای تو همان ساعتی‌ست که در آنی. (حضرت صادق علیه‌السّلام).

 - عنوان پست هم که می‌دانید، بریده‌ای از «صدای پای آبِ» سهراب.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()