بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

ما را صنمی‌ست با شما

آخرِ سالی من را بخواهید یا نخواهید، دعوت کنید یا نکنید، سالِ من همیشه همان دور و برها تمام می‌شود، شروع می‌شود. دل من لحظه‌های اول و آخر هر سال همان گوشه‌کنارها پرسه می‌زند با همه‌ی بی‌سر و پایی‌اش. آخرش که چه؟! بالاخره که آن‌همه ناز و کرشمه‌ی سلطانی را قربانیِ آن قلب رئوف می‌کنید و یک‌سال، یک سالِ تحویل، این جوی‌مردابِ مانده را هم متصل می‌کنید به آن سیلِ جاری اشتیاق. من که می‌دانم می‎شود، می‌دهید. دل‌خوشم به سالی که توی صحن انقلابِ شما تحویل بشود. اگر نه، هزار بار گفته‌ام که بدانید می‌دانم؛ «درویش را  نباشد برگِ سرایِ سلطان». چوب‌خطِ حرف‌هام پر شد دوباره، زیاده جسارت است حضرتِ سلطان. باشد قبول. سهمِ هر روز من از زیارتِ شما، همین زمزمه‌ی صلواتِ خاصه باشد که عطرِ حرم را به مشامِ لحظه‌هام می‌پاشد، ریاضت‌کِش به بادامی بسازد؛  
اللهمّ صلّ علی علیّ بن موسَی الرّضا المرتضی
الامامِ التّقیّ النّقی
و حجّتک عَلی مَن فوقَ الارض وَ مَن تَحت الثّری.
الصّدّیق الشّهید
صلوهً کثیرهً تامّه زاکیه متواصِله متواترهً مترادِفه
کاَفضلِ ما صَلّیت عَلی اَحدٍ مِن اَولیاءِک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()