بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

می‌خواهم معلم بشوم...

امروز رفتم شرکت. بعدِ سه ماه. رفتم همکارها را ببینم. دلم تنگ شده بود برای همه‌شان. برای اتاق کارِمان. برای حاج‌آقا صمدی و لهجه آذری‌ش و چای‌های خوش رنگ‌ش بیشتر. اصلاً لازم بود یکی، این روزها یادم بیاورد گذرِ تند زمان را. باورم نمی شد سه سالی که این‌جا پروژه‌های ریز و درشت شهرسازی را با دکتر و همکارها کار می‌کردیم هم، مقطعی از زندگی من بود که تمام شد. همکارها هنوز منتظر بودند من برگردم. هنوز باور نمی‌کنند کسی که سه سال، با آن علاقه و پشتکار، توی همه تیم‌ها و پروژه‌های شرکت فعال بود، طرح‌ سامان‌دهی ورودی سنندج و میدان گاز و خیابان انقلاب شیراز و قزوین و بافت‌های فرسوده تهران را مطالعه و تحلیل کرده بود و اسکیس زده بود، دیگر نمی‌خواهد ادامه بدهد. به بچه‌ها نگفتم همین یکی دو روز توی کسوت دانش‌جویی درس خواندن، و یکی دو روز، توی کسوتِ معلمی، درس دادن را ترجیح می‌دهم. نگفتم من، سر و کله زدن با دانش‌جوهام با آن‌که خیلی کوچک‌تر از من نیستند را بیشتر دوست دارم. عشق می‌کنم که یاد می‌گیرم و یاد می‌دهم. نگفتم من با آن‌که شهرسازی را دوست دارم، آدمِ ده ساعت کارِ بیرون از خانه نیستم. نگفتم من آدمِ سر و کله زدن با کارفرما و کارشناس‌های ریز و درشتِ وزارت مسکن و سازمان‌های مسکنِ استان‌ها نیستم. نگفتم من با آن‌که عاشق سفرم، آدمِ ماموریت‌های سه، چهار روزه‌ی گروهی با آن اقتضائاتش نیستم. نگفتم از کار کردن توی فضای مختلط معذب می‌شوم. اما وقتی همه‌شان منتظر دلیل بودند، یادم آمد برای‌شان بگویم: از همان سال‌های دبستان، اولین بار که موضوع انشاءمان «در آینده می‌خواهید چه‌کاره بشوید» بود، ننوشتم می‌خواهم مهندس بشوم. نوشته بودم: «بسم الله الرّحمن الرّحیم. من در آینده می‌خواهم معلّم بشوم. چون‌که شغل انبیاست...»

باورم نمی‌شود آینده آمد و من معلّم شدم.      

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت