بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

آن جفت کفش سفید با پاپیون بنفش!

دخترک پشت ویترین ایستاده با پدرش. دارد با دقت کفش‌ها را نگاه می‌کند. چشم‌هاش از ذوق‌ برق می‌زند. دارد رنگ‌ها را با پدرش وارسی می‌کند که کدام‌شان به لباسِ عیدش بیشتر می‌آید. من نیستم آن دخترک؟ یکی از روزهایِ هشت سالگی‌ام نیست؟... با بابا رفته بودم خریدِ عید. توی خیابانِ مشیرفاطمیِ شیراز. با کلی وسواس و تردید مانده بودم بین کفش سفیدی که پاپیون بنفش داشت با آن یکی رنگش که بنفش بود با پاپیون سفید! بلوز دامنِ سفید و بنفش‌ش را پیش‌تر مامان دوخته بود برای عیدم. چقدر بابا حوصله کرد تا من مطمئن شدم و انتخاب کردم. خدای من! هنوز آن کفش براق را با همه‌ی جزییات‌ش یادم هست. هنوز هم ذوقِ داشتن و خریدن‌ش قند توی دلم آب می‌کند. اسکناسِ هزارتومانی تازه آمده بود و بابا یکی از آن نوهای تانخورده‌شان را داد به آقایِ فروشنده، حتی یادم هست خوش و بشی کردند. حتی یادم هست به بابا گفت: «حاجی»! و من گفتم: «بابام هنوز حاجی نشده»! ... دخترک هنوز کفشش را انتخاب نکرده. من ولی دست توی دست‌های همیشه محکمِ بابا با جعبه‌ی مقوایی، با دلی که توش هزار تا قند آب شده، دارم برمی‌گردم خانه تا یک جفت کفشِ دخترانه سفید که پاپیون بنفش دارد را به مامان نشان بدهم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت