بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

ما برای آن‌که ایران خانه‌ی خوبان شود...

مثل همه نعمت‌های دیگری که آدم وقتی داردشان و درِشان غرق است، قدرشان را نمی‌فهمد، جمعه‌های انتخابات خوشحال و خندان، مثل یک جشن بزرگ ملی می‌رویم و رأی می‌دهیم. بعد باورِمان نمی‌شود داشتنِ همین مجلس، آرزو و حسرتِ تاریخی چه کسانی که نبوده. سرِ بلندِ شیخ فضل‌الله نوری را بالای دار و جنازه‌ای که تا روزها به آن توهین می‌شد را ندیدیم. آن جمله‌ی معروفِ جلال را با آن‌که خوانده‌ایم یادمان نمی‌مانَد1. دردهای متحصنین توی حرم حضرت عبدالعظیم و سفارت انگلستان را -که عاقبت هم حسرتِ مجلسی مشروعه و حتی مشروطه به دل‌شان ماند- نکشیده‌ایم. ندیدیم مجلسی که بنا بود مشروعه باشد را چطور «بله قربان»گوهای سفارت انگلیس و روس به باد دادند. سال‌های سیاهِ استبداد صغیر را ندیدیم. گداییِ سردارِ ملّی مشروطه2، همان عیّارِ لوطیِ مردم‌دار، را آن روزهای آخر توی خیابان‌های تهران ندیدیم. خون‌ِ دل‌خوردن‌های مدرّس را توی ده سال تبعید خواف و کاشمر یادمان نیست، فقط برای آن‌که یک‌تنه مقابل موج‌هایِ سهمگینِ سکولاریزیم که صندلی‌های مجلسِ آن زمان را با خودش برده بود، ایستاده بود و گفته بود که سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست و ...
به نظرم باید فردا موقع رأی دادن، همه‌ی وجودمان شکر باشد برای این‌همه عزّت؛ برای نعمتِ داشتنِ مجلسی که چه اصول‌گرا و چه اصلاح‌طلب، با همه‌ی نقص‌ها و عیب‌هاش مشروع است؛ کسی را به خاطر دم‌زدن از شرعِ خدا و پیغمبر و مبارزه با ظلم و استبداد و استعمار و بله قربان نگفتن به شرق و غرب، تبعید نمی‌کند، بالایِ دار نمی‌برد، به جنازه‌اش توهین نمی‌کند، گدایِ آواره‌ی خیابان‌هایش نمی‌کند.



1. من نعش آن بزرگوار بر بالایِ دار را همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از 200 سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد‌

2. ستّارخان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()