بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

از یاددادن، از عشق

قبل از رفتنِ به کلاس جدید و شروعِ ترم جدید، دفترچه‌ام را باز کردم. کلمه‌های شما را مرور ‌کردم. وقتی ترسیده بودم برای معلّمی، وقتی گفته بودم این بار به قدّ و قواره‌ی من نمی‌آید، خندیده‌ بودید و گفته بودید: «معلّمی قدّت را بلند می‌کند»! گفتم: «قدّم دیگر بلند نمی‌شود»! گفتید:«اِذا عزمت فتوکّل علی الله».بعد دفترچه‌ام را گرفتید و نوشتید تا یادم بماند: «انگیزه‌ی الهی، نیت خالص، حسن خلق، تواضع، فروتنی، صبر، محبت توأم با احترام، رسیدگی به احوال دانشجویان، حرص و شوق به تعلیم، رعایت عدالت...». من هنوز هیچ‌کدام‌شان را ندارم! قدّم هنوز بلند نشده. معلّمی شغل انبیاست. من پیامبرِ خوبی نیستم. اما سخت بر این باورم که توی نظام تعلیم و تربیت، استاد بیشتر از دانشجو، معلّم بیشتر از متعلّم می‌آموزد. و همه‌ی عشقِ یاددادن شاید به همین باشد.  

با بعضی از بچه‌هایی که سه ترم پیش، «طرحِ یکِ شهرسازی» داشتم، این ترم «طرح چهار» دارم. دوستشان می‌داشتم/می‌دارم. دانشجوهایِ اولین تجربه‌ی معلمی من توی دانشگاه بودند. تک‌تک شان را حتّی به اسم کوچک یادم مانده بود. معلّمی خوب است؛ خیلی خوب.

- می‌خواهم معلم بشوم +

- شغلی که شغل نیست +

- چهارشنبه‌هام +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()