بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

جلیل

آن سال‌های دبیرستان که بیوگرافی‌ شماها را می‌نوشتم، که راه افتاده بودم توی در و همسایه و فامیل و آشنا و خاطره‌هایتان را مستند می‌کردم، به تو که رسیدم، حالم خیلی خوش‌تر بود. این روایت را آن سال‌ها شنیده بودم که؛ یَشفع الشّهید سبَعین مِن اَهل بیته. می‌خواستم توی آن فامیلِ پرجمعیت پدری، خودم را توی لیست هفتاد نفره‌ی تو جا کنم! یک شیرین‌کاری کرده باشم که یادت بماند. اسمِ آن فصلِ کتاب‌چه- فصلی که به تو می‌پرداخت- شده بود؛ «از جلیل تا جلالیتِ حق». یادت هست؟! اصلاً هیچ‌وقت ورق زده‌ای آن شیرین‌کاریِ من را؟!   
یک‌ جورِ خاصی توی یادم بودی. هستی. هنوز فکر می‌کنم آن صبحی که جنازه‌ات را آوردند خانه‌ی عمه، من هم بودم. من هم دیده‌امت. مامان انکار می‌کند. می‌گوید محال است یادم مانده باشد. می‌گوید وَهم برم داشته. سه سالم نشده بود هنوز. اما من پیرهن خونی‌ات را هم یادم هست برادر! یادم هست که کفنت نپوشاندند. با همان لباسِ خاکی جبهه گذاشتندت توی قبر... حالا بگذریم، چنان‌که افتاد و دانی امشب یادت بودم. یادت من را فراموش نشده پسر عمه‌! جایِ دوری نمی‌رود اگر یادم باشی.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()