بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

خط زوال‌ناپذیرِ خون

عشق این بودم که بچه‌های هیأتِ کوچه‌مان، دسته‌ی زنجیرزنی که راه می‌انداختند، آخر شب، چند پلاک قبلِ ما می‌ایستادند جلوی خانه‌ی شهید حیدرخانی، به پدر و مادرش عرض ادب می‌کردند، قدری جلوتر، خانه‌ی شهید تاجیک‌نژاد باز هم همان بساطِ توقف هیأت بود. من از این بالا، پشت پنجره می‌ایستادم و قربان صدقه‌ی بچّه‌های قد و نیم‌قدی می‌رفتم که بلد بودند جلوی اسم شهید و مرامِ شهید باید کلاه از سر برداشت. که می‌دانستند خونِ این‌ها امتدادِ همان خط سرخ است. امتداد همان خونِ علی‌اکبر و قاسم و عون و محمّد. که می‌دانستند تاریخ، در سرزمینِ شیعه، همیشه با خون رقم خورده؛ با مظلومیتِ خون... شاید فردا آن صفحه‌ی روشنِ آخر تاریخ به دست همین قد و نیم‌قدها ورق بخورد؛ همین‌ بچه‌هایی که پایِ مکتبِ ابی‌عبدالله، یک‌شبه رهِ صدساله می‌روند؛ دوباره با خون.
.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه
comment نظرات ()