بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

از سال‌های کودکی‌

... شبِ نهم بابا میکروفونِ هیأت را دست می‌گرفت و خودش می‌خواند؛ «سقّای طفلان/ نخلِ امیدم/ بهرِ چه افتادی ز پا/ جانم ابالفضل» و جمعیت آرام جواب می‌داد؛ «جانم ابالفضل». شبِ دهم نوحه‌ی همیشگی‌اش این بود: «امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود...» و من توی عالم بچّگی فقط می‌دانستم شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا بشود یعنی فردا یک اتفاقِ خیلی مهم می‌افتد. شب دهم تا صبح انگار زمان برایم می‌ایستاد. صبح‌ش می‌رفتیم امام‌زاده. همه‌ی هیأت‌ها می‌آمدند آن‌جا. دل توی دلم نبود. قلبم تند می‌زد. بعدِ نماز ظهر دیگر بی‌قرار می‌شدم. عصرش بند دلم که پاره می‌شد، می‌فهمیدم آن اتفاق مهم، دیگر افتاد. شب، بابا دوباره میکروفون را دست می‌گرفت و با صدای گرفته‌اش می‌خواند: «مران یک‌دم/ ساربان اشتر/ ناقه‌‌ی زینب/ مانده اندر گِل...».

.
.
سال‌ها گذشت تا بفهمم شبِ عاشورا تا صبح فقط قرآن‌خواندن آرامم می‌کند؛ آیه‌های فجر، آیه‌های کهف...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه