بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

داداش کوچیکه

در درون داداش کوچیکه من،‌ یک خواهرِ دوست داشتنی و مهربان خوابیده است که بعضی روزها بیدار می‌شود. توی آشپزی به من کمک می‌کند، بادمجان و سیب‌زمینی پوست می‌کند، سالاد شیرازی درست می‌کند، اجاق گاز را تمیز می‌کند. ماهی سرخ می‌کند. شربت آلبالو درست می‌کند. گردگیری می‌کند. ظرف‌ها را با دقت و ظرافت می‌شوید. ادای من را درمی‌آورد و می‌خندد. اگر موقعی که دارم دریچه کولر را تنظیم می‌کنم، از روی صندلی بیفتم! برایم آب‌قند درست می‌کند، همیشه توی قوری چای چند تا پَرِ بهار نارنج می ریزد، به همه حرف‌های دخترانه و لابد احساساتی من خوب گوش می‌دهد و مهم‌تر از همه، زیر نور شمع برای من حافظ می‌خوانَد.

داداش کوچیکه دارد برمی‌گردد پیش مامان و بابا. تازه، نیمه قهر هستیم با هم. یعنی آن خواهر دوست‌داشتنی غیبش می‌زند. داداش بزرگه هم که عموماً نیست. سکوت، جاری می‌شود. من، دل و دماغ آشپزی و خانه‌داری ندارم. دوباره این‌جا توی اتاق با درس و مشق‌هام سرگرم می‌شوم. او آن‌جا در درون داداش کوچیکه من حالا حالاها می‌خوابد. یکی بیاید بیدارش کند دوباره لطفاً، یکی بیاید تهران نگهش دارد لطفاً... خانه دانشجوییِ ما، بدون او بی‌رونق می‌شود.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد