بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

مهربان‌ترینم...

هر بار فکر می‌کنم این حالِ غریبِ محرم‌هام، این بی‌قراری، این همه حزن، این عشق از کجاست، به تو می‌رسم. بعد فکر می‌کنم چند سالی هست محرّم‌ها کنارت نبوده‌ام که به پات بیفتم، که دست‌هات را ببوسم، که بگویم: این حسین‌حسین گفتن را تو یادم دادی. من محرّم‌ها، وسطِ گریه‌های عاشوراییِ تو، بزرگ شدم. وقت‌هایی که چادرِ سیاهت را روی صورتت می‌کشیدی، شانه‌هات می‌لرزید و من هاج و واج تماشات می‌کردم. من این لرزشِ دل و این بغضِ گلو و این چشمِ پر آب، وقتی اسمِ «حسین» می‌آید را از تو دارم. این حالِ غریبِ محرم‌هام یادگار توست. حالا مهربان‌ترین! عزیزترین! خودت بگو من چه باید بکنم که همین یک حق‌ت را ادا کنم؟!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : حسینیه
comment نظرات ()