بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و لباس التّقوی

با این لباس‌های چرکِ زندان، مهمانی راهم بدهند هم باید یک گوشه‌کناری خودم را سی روز گم و گور کنم که آدم حسابی‌ها نبینندم با این سر و وضع. ولی حیف که همه عشق این مهمانی به این است که توش پر آدم‌حسابی‌ست. توش می‌شود با آدم حسابی‌ها رفیق شد.رفاقت‌های عمری. چه بکنم من با این لباس‌ها؟! لباس فاخرِ مجلسی بخرم؟! با کدام پول؟ کدام مایه؟! اصلاً با همین لباس‌ها می‌آیم. همینی که هست. می‌خواستی دعوت نکنی. پر رو شده‌ام، نه؟! پررو بودم؛ انا الّذی علی سیّده اجتری. می‌خواهی بروم وسط مجلس، داد بزنم که من از زندان فرار کرده‌ام و  برای سی روز آمده‌ام مهمانی، این هم لباس‌های زندانم؟! نه، خوب نیست. تازه، غریبه‌ها چه می‌گویند؟! من همیشه حساب آبروی تو را کرده‌ام که داد نزده‌ام وضعم را. بیا و آقایی کن و تا مهمانی شروع نشده، خودت یک کاری بکن برایم که «از زندان، موی پالیده و جامه‌ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد. مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس.»1



1. خواجه عبدالله انصاری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()