بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برزخ دیدار

بابا هنوز هم که هنوز است، هر وقت من قرار است بروم پیششان، زنگ می‌زند و اصرار دارد که با اتوبوس نروم. بعد هم که از خودم ناامید می‌شود به عمو می‌سپرد و اخیراً به داداش، که برای من بلیط هواپیما ردیف کنند. بابا نمی‌داند، همان دوازده ساعتی که او و مامان غصه می خورند که دختر یکی‌یک‌دانه‌شان روی صندلی‌های اتوبوس نشسته‌ و خسته می‌شود یا کمرش درد می‌گیرد یا از فیلم‌ها و موسیقی‌های -عموماً- مزخرفی که توی اتوبوس پخش می‌شود حرص می‌خورد، یا شاید یکی از تصادف‌های وحشتناک جاده‌های ایران، انتظارش را می‌کشند، جزء بهترین ساعت‌های این سال‌هاش بوده است. بابا نمی‌داند شمارش معکوسی که از ترمینال بیهقی آرژانتین شروع می‌شود و به ترمینال شهید کاراندیش شیراز ختم می‌شود، چه لذتی دارد. لذتی که توی فاصله مهرآباد تا فرودگاه شهید دستغیب نمی‌شود تجربه‌اش کرد. نمی‌داند نشستن روی صندلی‌ همین اتوبوس‌های «ولوو» و چسباندن صورت به خنکایِ پنجره و یک شب تا صبح، دوره کردن خاطره‌های تلخ و شیرین همه این هشت- نه سال دور از خانه توی تکان‌های منظم اتوبوس و لحظه‌شماری کردن تا رسیدن به خانه‌ای که حتی درخت‌هاش، قمری‌ها و کلاغ‌هاش، حتی گربه‌های حیاطش هم انتظار دیدنت را می‌کشند چه تجربه بی‌نظیری‌ست. لذتی که روی صندلی‌های توپولوف و فوکر و حتی ایرباس نمی‌شود تجربه‌اش کرد، وقتی هنوز طعم شکلاتی که مهماندار برای دل‌ضعفه تیک آف، تعارف کرده تمام نشده، که کادر پرواز اعلام می‌کند به فرودگاه شهید دستغیب شیراز خوش آمدید! نمی‌داند من ذوق پنهان‌ شده‌ام از لهجه غلیظ شیرازی راننده‌ اتوبوس و شاگردش – که عموماً مدعی‌اند بچّه دروازه قصابخانه‌اند!!!- را با خوش‌آمدگویی فارسی و انگلیسی مهمان‌دارهای پرواز عوض نمی‌کنم ... بابا نمی‌داند دخترش هنوز مثل همان ماه‌های اوّل، وقتی روی نقشه تهران، میدان آرژانتین را می‌بیند، چشم هاش برق می‌زند و تهِ دلش قند آب می‌شود!   
بابا نمی‌داند، وقتی به یک«دیدار» یقین داری، دوست داری برزخ شیرینِ سیّالِ منتهی به آن دیدار تمام نشود، اصلاً قدری طولانی بشود. نمی‌داند توی آن ساعت‌ها همه چیز، نشانه می‌شود، نوستالژی می‌شود، خاطره می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد