بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

وِ این مثل خدیجه؟

همین لب برگرفتن و بغض‌کردن‌تان کافی بود برای پدر که در جواب‌تان‌ مستأصل بماند آن‌قدر که جبرییل به یاری‌اش بیاید برای پاسخ، وقتی پرسیده بودید: «بابا! مادرم کجاست؟!» که جبرییل سلامِ خدا را به شما برساند و بگوید: خدا توی بهشت، کنار بانوان برگزیده بهشتی، در نزد خودش، خانه‌ای بنا کرده برای مادرتان... که دل‌تان آرام بگیرد. آن سالی که «سال اندوه» شده بود.

گفته بودند: با یتیم ابوطالب ازدواج نکن، گفته بودند همه مردانِ بزرگ این قبیله حریص‌اند در خواست‌گاری تو، گفته بودند حرمت اشرافیت را مشکن، ثروتِ چشم‌گیرت را با فقرِ محمد درنیامیز، او امّا آرام و مطمئن،‌ سرش را پایین انداخته بود و آرام به محمّدِ امین گفته بود: پسرعمو! راستی و پاکیِ تو و شرف و امانت‌داری‌ات مرا به تو متمایل کرده...

روز فتح مکه، توی آن شلوغی‌ها، پدرتان مسیر حرکت‌ را طوری انتخاب کردند که از کنار مزار بانو بگذرند. لازم بود همه یادشان بیاید، این روز فتح و نصر، چقدر جای «او» خالی‌ست، او که آن ثروت چشم‌گیر رویایی را که هزار شتر نمی‌توانست حملش کند، خالصانه نثار کرد برای سیادت اسلام...

از خانه بیرون نمی‌رفت مگر این‌که مادرتان را یاد می‌کرد. چشم‌هاش از خاطره او لبریز می‌شد، آه می‌کشید و می‌گفت: «به خدا قسم، بهتر از او را خدا به من نداده، وقتی همه کافر بودند، او به من ایمان آورد، وقتی همه تکذیبم می‌کردند، او تصدیق کرد مرا، و وقتی همه محرومم کردند، او اموال خود را به من بخشید...»

پ.ن: این را سال‌روز وفات‌شان نوشته بودم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر