بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

من سرِ زلفت به دو عالم نفروشم

من هم مثل همه دخترهای دنیا تجربه سر گذاشتن بر آن شانه‌های سترگ، آن آغوش امنِ مهربان، آن استواریِ بی‌نظیر را با دنیا عوض نمی‌کنم. همین‌جا هم که کیلومترها از شما دورم دلم گرم است به بودن‌تان. صبح‌ها گاهی زمزمه‌های قرآن‌خواندن‌تان توی گوشم می‌پیچد. گاهی صدای قوری و کتری و شما که توی آشپزخانه دارید برای صبحانه چای می‌گذارید. گاهی خودم را به خواب می‌زنم که بیایید و برای نماز صبح بیدارم کنید. گاهی بوی ادکلن «اُپِن» توی راهرو می‌پیچد و بعد صدای روشن‌شدنِ ماشین‌تان... من دخترم و پر از همین خاطره‌های ریزه‌ریزه. همین خاطراتِ ریزی که پر از ردّ پای شماست. من هم مثل همه دخترهای دنیا بابایی‌ام! باخبر باش که دنیایِ منی.

  
پ.ن: با تأخیر، برای بابای مهربانم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()