بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

صدا کن مرا...

تا چایی دم بکشد دراز می‌کشم. پلک‌هام از خستگی می‌افتند. جمعه‌ها از درس تفسیر که برمی‌گردم،به کسوت خانه‌داری درمی‌آیم و گاهی تا نزدیک غروب مشغولم؛ از شستن و رُفتن و گردگرفتن و آشپزی و ظرف‌شویی و... یک خانه تکانیِ هفتگی. به خصوص اگر شبِ قبلش مهمان داشته باشیم؛ مثل دیشب. به خصوص‌تر اگر مهمان‌ها کوچولویی داشته باشند که قادر باشد در چشم‌به‌هم‌‌زدنی همه خانه را با خاک یکسان کند؛ مثل «فرنیا»... چشم‌هام را می‌بندم. صداها هجوم می‌آورند؛ صدای کلاغ‌ها، صدای گنجشک‌ها هم. انگار مسابقه گذاشته‌اند توی یک‌بند جیک‌جیک و قارقار کردن. صدایِ موسیقی از خانه همسایه بغلی. صدای آقای وانتی از توی بلندگوی دستی‌ش: «طالبی دارم. طالبیِ عسلِ ورامین». دلم خواست. حیف که داداش نیست. حسِ سه‌طبقه‌پایین‌رفتن هم نیست... صدای ضبط ماشینی که تند می‌گذرد و دوپس‌‌ دوپس‌ش شیشه پنجره را می‌لرزانَد... از طبقه بالا صدای جیغِ ساغر که لابد دوباره با سالار و سهیل دعواش شده... چقدر صدا... دلم هوای صدای «تو» را می‌کند. بلند می‌شوم. قرآنم را باز می‌کنم، غروبِ جمعه است...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت