بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بانویی برای ساده‌زیستن

• همه زندگی‌ش به جهاد می‌مانست.به یک مراقبه. یک تلاشِ سخت برای خوب‌زیستن. برای بنده زیستن؛ ساده‌زیستن. یک تمرین سخت برای شاکر بودن در هر حال. سلمان دیده بودش در حالی‌که با دستاس جو را آسیاب می‌کرد. چوبه دستاس  خون‌آلود شده بود از زخم تاول‌های دستش. حسینِ کوچک‌ش قدری آن‌طرف‌تر از گرسنگی گریه می‌کرد. سلمان جلو رفته بود و دستاس را گرفته بود که فاطمه (س) حسین را آرام کند. روز دیگر پیامبر دیده بودش که پیراهنی ساده و کم‌ارزش پوشیده؛ با دستی دستاس را می‌گرداند و با دست دیگر حسین را توی آغوشش گرفته و شیر می‌دهد. اشک توی چشم‌های پدر حلقه زده بود. جمله‌ای گفته بود که مرهمی باشد: «دخترم! سختی‌های دنیا را تحمّل کن تا به شیرینی آخرت برسی». فاطمه اما جوابی داده بود که پدر را مثل همیشه از این‌همه حلم و صبر و شکر به حیرت واداشته بود: «خدا را برای این‌همه نعمت‌ شکرگزارم». 

• گفتم که، زندگی‌ش به جهاد می‌مانست، به یک تلاشِ سخت برای شاکربودن؛ بنده‌بودن.‌

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()