بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

اسم‌ها و رازها

توی پروژه این ترم هم‌گروه‌اند. بچه‌های خوش‌اخلاق و مؤدبی‌اند. از آن‌ها که از جلسه اوّل خاص بودند انگار. توی کلاس و کار آتلیه فعال‌اند و توی ترسیم‌ها و گرافیک‌ها، تمیز و خوش‌سلیقه؛ چیزی که از دانشجوهای پسر کمتر انتظار می‌رود! یک‌جورِ عجیبی هوای هم را دارند. با هم می‌آیند. با هم می‌روند، با هم حاضرند، با هم غایب! اگر یکی‌شان هم قدری دیر بیاید آن یکی عمراً بگذارد من برای رفیقش غیبت بزنم، چون توی راه است و الان می‌رسد! یکی‌شان اگر ناخوش باشد، حال‌ش گرفته باشد، آن یکی هم مدام حواس‌ش پیش رفیق‌ش است. امروز توی آتلیه که داشتم نگاه‌شان می‌کردم وقتی حسابی گرم کار بودند؛ در نهایتِ هم‌کاری، به ذهنم آمد این دوتا یک‌جورهایی برادرند انگار. بعد مثل جرقه چیزی توی ذهنم درخشید که تا حالا بهش دقت نکرده بودم؛ قطره‌ای گوشه چشم‌هام لرزید؛ اسم یکی‌شان «امیرحسین» است، اسم دیگری «امیرعبّاس»!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت