بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

فقیرم، یتیم‌م، اسیر...

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند برای شما که لوجه الله می‌بخشید؟! نیاز، من را به در این خانه کشانده است؛ نیاز... آن‌قدر که دیگر برایم فرقی نمی‌کند؛ حتّی اگر سه روز باشد که حسن و حسین به همراهِ شما و علی افطارتان را انفاق کرده باشید، حتّی اگر گذرانِ سه روز گرسنگی، توان بچّه‌های سه - چهار ساله شما را ربوده باشد و رنگ از روی شما... سنگ‌دل شده‌ام؟ نمی‌دانم...نه بانو؛ نیاز است دیگر، وقتی کارد به استخوان‌ت برسد، وقتی این را هم بدانی که صاحب‌خانه بی‌چشم‌داشت می‌بخشد، حتی سهم افطار کودکانش را هم می‌بخشد... ببخشید بانو... یک امشب مرا ببخشید!

• فقیرم؟ هستم، هر چه ورانداز می‌کنم چیزی نیست که غنی بودنم را ثابت کند، ظرفِ خالی‌ام را نمی‌ببینید؟ یتیمم؟ هستم؛ و اشدّ من یتمّ هذا الیتیم یتیمٌ انقطع عن امامه. اسیر؟ این همه غل و زنجیر را دیگر شما بهتر از من می‌بینید، نه؟

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند؟ نیاز، من را به پشت در این خانه کشانده است؛ برای آن‌ها چند قرص نانِ جو، برای من یک جو معرفت، یک جو معرفت؛ بگذارید امشب بمانم آن‌قدر که...زمانِ افطار دارد نزدیک می‌شود بانو! این کاسه کوچک من و آن اطعامِ لوجهِ اللهِ شما. فقط کاش پیش از آن‌که ظرف‌م را پر کنید، قدری بزرگ‌ترش کنید.

و یطعِمونَ الطّعامَ علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً. انّما نطعِمُکم لوجه الله لا نُریدُ منکم جزاءً و لا شکوراً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : درد
comment نظرات ()