بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

شغلی که شغل نیست!

از همان تابستانی که برای اولین بار معلّمی را تجربه کردم، توی دوازده سالگی‌م، که یک زیلو انداخته بودم کفِ حیاط خانه‌مان، زیرِ سایه آن درخت خرمالو و چندتا از بچّه‌های قد و نیم‌قد همسایه را جمع کرده بودم و بِهِشان قرآن یاد می‌دادم تا همه سال‌های بعدش که تابستان‌های من به معلّمیِ قرآن گذشت، تا بعدها توی خوابگاه که برای بچّه‌ها به قدر وسع‌م تفسیر می‌گفتم، تا آن دو ترمی که توی دانشگاه شهید بهشتی دستیار دکتر زرگر شده بودم توی یکی از دروس معماری، تا امسال که این گوشه‌کنارها مجالی برای معلّمی به من داده‌اند؛ توی رشته تخصصی خودم؛ قدری جدی‌تر و رسمی‌تر، همیشه بر این باور بوده‌ام که معلّمی شغل نیست، عشق است، هنر است... این عشق را می‌توانید بیایید ساعت‌هایی که من توی کلاس و آتلیه، با بچّه‌ها می‌گذرانم، از چشم‌هام بخوانید؛ اگر چشم‌خوانی بلدید!

 

پ.ن: قبلاً هم در این باره نوشته بودم:
١. می‌خواهم معلّم بشوم. (+)
٢. چهارشنبه‌هام. (+)

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()