بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

دختری که شبیه پدرش بود

خطبه فدک را همیشه از اول روایتش می‌خوانَم. از همان ابتدا که راوی می‌گوید: انَّه لمّا أجمع أبوبکر و عمر علی مَنع فاطمة علیهَاالسلام فدکاً وَ بلغها ذلک... آن عبارات اول را بس که خوانده‌ام حفظ شده‌ام. می‌توانم چشم‌هام را ببندم و آن جزییات را توی ذهنم تصویرسازی کنم. که بانو خبرِ غصب فدک را که شنیدند، روسری‌شان را سرکردند؛ لاثت خمارها عَلی رأسِها، بعد چادرشان را پوشیدند؛  وَ اشتَملَت بِجلبابِها، بعد در میانه گروهی از بانوان هاشمی روانه مسجد شدند. وَ أقبلت فی لمّة مِن حَفدتها وَ نِساء قَومِها. چادرشان روی زمین کشیده می‌شد؛ تطأ ذیولها. بعد از این عبارت، جمله‌ای هست که گاهی خیالِ من، گاهی هم اشک‌هام، مجال خواندن اصلِ خطبه را به من نمی‌دهد. راویِ این عبارات، فضّه باشد یا اسماء یا زینبِ پنج ساله، نمی‌دانم خودش چه حالی بوده وقتی گفته: ما تَخرِمُ مشیتها مشیه رَسول الله؛ چقدر راه‌رفتنش شبیهِ راه‌رفتنِ پیامبر بود!
گاهی این عبارت، خیالِ من را می‌برَد به یک جای دیگر، که پدری پیش از آن‌که پسرش را روانه میدان کند، خواسته بود چند قدم جلوی چشم‌هاش راه برود. بعد  دستش را به آسمان بلند کرده بود و گفته بود: «اللهمّ اشهد عَلی هؤلاء القوم فَقد برز اِلیهم غُلاماً اشبه النّاس خلقاً و خُلقاً و مَنطقاً برسولکِ».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه
comment نظرات ()