بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

...از حسرت‌ها

ترشیِ دوغ و بوی عطر نعناء و ریحان که از زبان تا شامه‌ام را لبریز می‌کند به سَرَم میزند یک کاسه از این آش‌دوغ را برای خانوم همسایه واحد کناری‌مان ببرم. به‌جز سلام‌علیکِ معمول، مراوده‌ای با هم نداریم. قبل عید توی یکی از همین سلام‌علیک‌ها با ذوق گفته بود که باردار است. شاید بوی آش توی پلّه‌ها پیچیده باشد. شاید دلش خواسته باشد. تندوتند یک کاسه آش می‌ریزم و روش پیازداغ و نعناء می‌دهم و پشت درشان زنگ می‌زنم. کلی ذوق می‌کند و تشکر و این‌که آش‌دوغ شیرازی‌ها را قبلاً خورده و خیلی دوست دارد. بعد هم اصرار می‌کند که بروم تو. هم‌سرش خانه نیست. چند دقیقه‌ای که به گپ‌وگفت و آشنایی می‌گذرد، با اشتیاق دستم را می‌گیرد و می‌برد اتاق بچّه را نشانم می‌دهد. با همه جزییاتش. همه لباس‌هاش. کیف و کفش‌های کوچولوش، عروسک‌هاش، پتو و حوله و کریر و گالسکه و سرویس خواب و... دلم ضعف می‌رود! نه به اندازه برقِ چشم‌های او وقتی دارد جوراب‌های بچّه هنوز نیامده‌شان را نشانم می‌دهد! به خانه که برمی‌گردم برای چندمین‌بار فکر می‌کنم اگر قرار باشد بر حال تجرّد باقی بمانم، اگر هیچ‌وقت هم حسرتِ داشتنِ هم‌راه و هم‌قدم و هم‌سر را نخورَم، حتماً حسرتِ «مادرشدن» را خواهم خورد. 

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت