بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و انّا اِلیه راجعون

به خانه بازگشتم. به همین خانه کوچک دانشجویی. دلم برای تهران تنگ شده بود و این یعنی این شهرِ عجیب که حالا یک دهه است ساکن‌ش هستم، راستی‌راستی وطنِ دومم شده. داداش‌ها کماکان نیستند و من از پیِ پانزده روز شلوغ و پرهیاهو و شیرین، به خلوتِ آرام خودم، به تنهایی‌هام برگشته‌ام. این سیر از کثرت به وحدت را - با همه دل‌تنگی‌هاش، با همه سختی‌های دل‌بریدن و دل‌کندن- دوست می‌دارم. توی راه داشتم به رجعت فکر می‌کردم؛ به آن رجعتِ ناگزیر و به «او» که انگار جایی در اوج هستی ایستاده است تا آن روز که برگردیم به سوی‌ش؛ و انّا اِلیه راجعون.

ربّ ادخِلنی مُدخلَ صِدق و اَخرجنی مخرجَ صِدق و اجعَل لی مِن لَدنک سُلطاناً نَصیراً.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر