بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بخارایِ من

نه این صدای شادمانه گنجشک‌ها که توی این خانه ‌پیچیده است همین حالا که دارم این واژه‌ها را ردیف می‌کنم، نه صدای وِز وِز زنبورها که این روزها تند و تند دارند شهد گل‌های حیاط را جمع می‌کنند، نه این هوای معتدلِ بی نظیر، نه حتی این گل‌های یاسِ زرد که رنگ و بوی‌شان بهشت کوچکِ ما را خواستنی‌تر کرده است، نه این نخلی که بابا به جای آن انجیر پیر جلوی درِ حیاط کاشته، نه این غنچه‌های بهار نارنج که بی‌تابِ شکفتن‌اند، نه این درخت‌های انار و سیب و شاتوت، نه این افرایِ دوست‌داشتنی که صبح‌ها مهربانانه سایه‌اش را برای صبحانه خوردن‌مان می‌گسترد، نه آن بوته نسترن که سال‌هاست فصل بوییدن گل‌هاش غایب بوده‌ام، نه این نرگس‌ها که دارند سفره‌شان را تا زمستانِ بعد از این‌جا جمع می‌کنند، نه این گلدان‌های شمعدانی که روی سکوی بهارخواب به استقبال میهمان‌ها می‌روند،نه این درخت کاکتوس پرخاطره، نه رقص شادمانه پروانه‌ها توی این حیاط، نه آن تابِ زیرِ چپرِ انگورها که صدای جیغ شادمانه بچه‌های فامیل توی زنجیرهاش پیچیده، نه این دری که از گوشه این حیاط به باغ پدری باز می‌شود، نه این رزهای گل‌بهی و سرخ و سفید و نارنجی... نه، این‌ها همه هست و این‌همه نیست... نه حتّی فقط صدای قرآن‌خواندن بابا؛ بین‌الطّلوعین‌ها وقتی توی این خانه می‌پیچد، نه حتّی صدای پای مامان وقتی مهربانانه به این‌همه گل و درخت سرمی‌زند، نه ردّپایِ هزار هزار خاطره کودکی که توی این حیاط جامانده است، نه... این‌ها همه هست و این همه نیست آن‌چه من را به این قطعه چندصدمتری از خاک وصل کرده است. بخارایِ من است این خانه، این روستایِ زادگاهم.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()