بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بعونکَ یا محوِّلَ الحَول

1) دهه هشتاد را دوست می داشتم. دهه تحوّل بود توی زندگی من. اگر قرار باشد زنده بمانم، بعید می‌دانم تا آخر عمر هیچ دهه‌ای این‌قدر برایم پرفراز و نشیب و پر تجربه باشد. خداحافظ دهه هشتاد! خداحافظ سال هشتاد و نه!

2) سلام دهه نود! سلام سالِ نود! سلام بهارِ نو! سلام همه روزهای خوب خدا که در راهید. سلام همه روزهایی که قرار است پر از شیرینیِ ذکر و طاعت و بندگی بشوید. سلام همه روزهایی که قرار است عاری از گناه و غفلت و نافرمانی باشید.

3) مثل خیلی دیگر از لحظه های خوب زندگی که با همه زیبایی ش، گوشه دل آدم ناآرام است،  درد دارد، توی این لحظه های منتهی به سال نو، تا خوشی می آید کنج دلم خانه کند، ناآرامی ها و دردهای خواهرها و برادرهام توی بحرین و لیبی و یمن، چنگ می اندازد گوشه دلم، مجال خوشی را می گیرد ...آآه! اَفرِغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا و انصُرنا علی القوم الظّالمین.

4) ای کسی که زیر و رو کردن قلب ها، زیر و رو کردنِ چشم ها و نگاه ها فقط از تو برمی آید! ای کسی که آمدنِ شب و روز را تویی که تدبیر می کنی! ای کسی که روزگار را، زمین و زمان را، حتّی حالِ آدم ها را تو متحوّل می کنی! توی این سال و توی این دهه، حالِ ما را به بهترین حال دیگرگون کن!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، روزنوشت ، درد
comment نظرات ()