بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

نوبت عاشقی‌ست.

.

سعدیا دورِ نیک‌نامی رفت
نوبتِ عاشقی‌ست یک چندی

.

پ.ن:

١- می‌بینید حضرت شیخ اجل! هوایِ بهار شیراز پیش‌پیش هوش از سرم ربوده. امشب دست به دامان طیبات و غزلیات شما شدم!... سخنِ لطیفِ سعدی نه سخن که قندِ‌ مصری/ خجل است از ین حلاوت که تو در کلام داری!

٢- عازم شیرازم... به شهر خود روم و شهریار خود باشم.

٣- بارِ دیگر شهری که دوست می‌داشتم. "بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خواب‌های مرا زنده خواهد کرد. من می‌خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک‌ترین رویاها. به سوی آن‌چه مرا هفت‌ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگ‌های کودکانه بیامیزد. پای پله‌ها بنشینم و به صدای شستن ظرف‌ها گوش بدهم..."

۴- بوی بهارنارنج و اطلسی‌ها و شب‌بوهای باغچه...

۵- دو تا باغبان مهربان که سخت دلتنگ دست‌های نوازش‌گرشان شده‌ام.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت