بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برای امام موسی صدر

«به همه می‌گویم تو آدم عادی‌ا‌ی بودی ولی می‌دانم که نبودی. برای من هیچ‌وقت نبودی و این شاید چیزی‌ست که همیشه روی دوشم سنگینی کرده است. چون من هیچ‌وقت تو نبوده‌ام و نشده‌ام. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام دنیا را عوض کنم یا قومی را نجات بدهم یا تکلیفی را به عهده بگیرم... تو نتوانستن بلد نبودی. تو عجیب بودی. عرضه‌ داشتی و عقیده‌ای که کم نمی‌آورد. یک‌بار که مثلاً خواستم از تو ایراد بگیرم یا شاید می‌خواستم نشان بدهم بزرگ شده‌ام گفتم: «بابا! این آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی‌کنید بروید ایران؟» و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی: «خدا گفته بیا و به همین‌ها خدمت کن. به همین‌ها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیت‌شان باعث شده این‌طوری بشوند.» تو می‌دانستی؛ به طرز دقیق و مطمئنی می‌دانستی کی هستی و چه‌کار باید بکنی. می‌گفتی «تکلیف»‌ات این است و برای آن می‌جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی ولی ادامه می‌دادی...»

«...الان ولی اگر بیایی با تو دعوایم می‌شود. اصلاً الان چه شکلی شده‌ای؟ قدت چقدر آب رفته است؟ چشم‌هایت چقدر کمتر می‌درخشند؟ آیا هنوز همان‌قدر سبزند؟ سبز بودند یا خاکستری؟ تو با آن صورت عجیب، الان به یک پیرمرد 82 ساله تبدیل شده‌ای که از در می‌آیی و من، پسری که 50 را رد کرده‌ام و پیرمردی شده‌ام برای خودم، توی بغلت خودم را جا می‌کنم. چانه‌ام را به شانه‌ات فشار می‌دهم و می‌پرسم چرا این‌قدر کم بودی؟ چرا آن‌قدر در آن ناکجاآباد ماندی که من هم برای خودم پیرمردی شدم؟...»

«به همه می‌گویم تو آدم عادی‌ای بودی ولی می‌دانم که نبودی. برای من هیچ‌وقت نبودی. به همین‌خاطر وقتی از من می‌پرسند اگر بیایی باز هم می‌گذاریم آن کارها را با خودت بکنی؟ آن‌طور زندگی کنی؟ من سرم را پایین می‌اندازم، یادِ چشم‌های تو و قد خیلی بلندت می‌افتم، چیزی در دلم تکان می‌خورد و می‌گویم: «اگر بابا بیایند ما باید بایستیم ببینیم ایشان به ما چه می‌گویند؟». و این منم. در حالی که تو هیچ‌وقت برایم شبیه پدران دیگر نبوده‌ای. در حالی‌که حتی آن‌طور که دیگران پدرانشان را از دست می‌دهند از دستت نداده‌ام. نه مریض بوده‌ای، نه مرده‌ای، نه کشته شده‌ای؛ تو گم شدی، ناپیدا شدی و همیشه این امید هست که یک روز بیایی...»

 

پ.ن: بریده‌هایی از یادداشت «امام موسی صدر به روایت پسرش» (صدرالدین) با قلم کم‌نظیر «حبیبه جعفریان».

امشب برای چندمین بار این متن را خواندم و فکر کردم شاید... یعنی می‌شود؟! 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : درد