بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

عاشقانه خدا و رسول

سوره «ضحی» را یک‌جورِ عجیبی دوست دارم. از همان دورانِ کودکی خاص بود برام. آن سال‌ها شاید لحن شعرگونه‌ آیه‌هاش این‌قدر من را مجذوب کرده بود. شاید هم صدای «عبدالباسط» و «مصطفی‌اسماعیل» و «راغب‌غلوش» که هر سه‌شان بی‌نظیر خوانده‌اند این سوره را. بعدها اما لا‌به‌لای واژه‌های این سوره، این همه ضمیرِ «تو» برایم خاص بود. به شعرهای عاشقانه می‌مانست. شاید عاشقانه‌ای میان خدا و رسول. بعدترها داستان سوره را که می‌خواندم فهمیدم بی‌راه نبوده این لحنِ دل‌جویانه. خدا خودش بعدِ چند روز که وحی نازل نشده بود، که زبانِ بدخواهان به طعنه باز شده بود، که رسولِ محبوبش دل‌تنگ شده بود از انقطاع وحی، در آغوش گرفته بود محمّد (ص) را، نوازشش کرده بود و درِ گوشش گفته بود: « قسم به آفتاب وقتی به اوج روشنایی‌ش می‌رسد، و قسم به شب وقتی همه‌جا را آرام می‌کند، خدایِ تو هیچ وقت تو را رها نکرده و هیچ وقت از تو عصبانی نشده!» ... و محمّد (ص) آرام شده بود.

 

پ.ن: «والضّحی» که بر زبانم  جاری می‌شود، همه وجودم را لبریز می‌کند؛ آفتاب وقتی به منتهای نورانیت‌ش برسد؛ خیلی غریب است برایم لحنِ این سوگند...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر