بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پلستاین

روی یکی از این پله‌های منتهی به صحن مسجدالحرام نشسته بودم، رو به روی کعبه. قرآن می‌خواندم، یادم نیست چه سوره‌ای، چه آیاتی، همین طوری کعبه را نگاه می‌کردم و هر جایی که حافظه‌ام عشقش می‌کشید و مرا می‌بُرد، می‌خواندم. کمی بلندتر از زمزمه. یک جاهایی احساس کردم صدایی دارد مرا دنبال می‌کند، قدری مکث کردم، صدا هم مکث کرد. دوباره خواندم، صدای ظریف و آرامی با یک لحن فصیح عربی داشت همان آیات را با من زمزمه می‌کرد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. یک خانوم میان‌سال بود. با چهره‌ای آرام و قدری رنجور. مانتو عربی و روسری پوشیده بود. فهمیدن ِاین‌که نابیناست خیلی کارِ سختی نبود. دست‌هاش را گرفتم، اسمش را پرسیدم. یادم نمانده. گفتم: اهل کجایید؟ گفت: «پَلِستاین». قلبم فشرده شد. بغض کردم. دست‌هایش را فشردم. گفت: «کانتینیو پلیز». ادامه دادم. گمانم بیست دقیقه‌ای قرآن می‌خواندم با بغض، و او با من همراهی می‌کرد. گاهی گونه‌هام خیس می شد و او لابد نمی‌دید، نمی‌دانست. نزدیکی‌های اذان که شد، دیگر صداش نمی‌آمد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. رفته بود. چرا بلند زدم زیر گریه؟ لابد دلم نمی‌خواست برود. باید می‌ماند و من برایش می‌گفتم که فقط شنیدن اسم «پَلِستاین»‌شان چقدر دلمان را خون می‌کند. اصلاً باید می‌ماند و می‌بوسیدمش، سرم را می‌گذاشتم روی پاهاش و لابد عوضِ او، من گریه می‌کردم همه دردهای این سال‌های اشغال و آوارگی و اسارت‌شان را... اصلاً باید می‌ماند و آرامم می‌کرد؛ این‌بار او قرآن می‌خواند و من زمزمه می‌کردم؛ آیات نصر و جهاد را... 
لابد نمی‌داند هنوز هم که هنوز است، بعد نُه سال، گاهی موقع قرآن خواندن صدای آرام‌ش توی گوشم می‌پیچد، بعد مکث می‌کنم. صدا هم مکث می‌کند. بعد کسی درِ گوشم نجوا می‌کند: «پَلِستاین». بعد دلم خون می‌شود و همه بغض‌های عالَم هوار می شود توی گلویم. مثل همین امروز. مثل همین حالا...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد