بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روایت نیمه‌های پنهان... 23

روایت بیست و سوّم: خطبه‌ای که شما بخوانید...

چوب خیزران است که بر لب و دندان‌های حسین‌تان می‌خورَد. صدای شیون و زاری بانوان و بچّه‌ها بلند می‌شود. شما امّا همان‌جاها که همه فکر می‌کنند می‌شکنید، می‌ایستید. همان‌جاها که هر کسی فرومی‌افتد بلند می‌شوید. از سجّاد علیه السّلام اذن می‌گیرید، می‌ایستید، همه نگاه‌ها به سمت شما برمی‌گردد، بسمِ الله می‌گویید، هنوز کسی باور نکرده این‌جا هم عوض شیون و زاری شما می‌خواهید خطابه کنید، چوب توی دست‌های یزید می‌ایستد، نفس‌ها توی سینه حبس می‌شود، شروع کرده‌اید، با حمد و سپاس شروع کرده‌اید! و با این آیه آب پاکی را روی دست جماعت خبیث ریخته‌اید: ثمّ کانَ عاقبه الّذین اساؤو السّوآ اَن کذّبوا بآیات الله و کانوا بِها یستهزؤؤن و ... و با حمد و سپاس تمام می‌کنید. می‌نشینید. تمام شد. فتح کاخ شام هم تمام شد. در هم کوبیده‌اید همه این دستگاه را درهم کوبیدنی! راستی که شما وارث فاتح فتوحات مبین هستید بانو. کجاست حیدر علیه السّلام که خون‌ش را این‌چنین جوشیده در رگ‌های شما ببیند؟!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()