بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

او می‌رود دامن‌کشان...

این ماهِ ناز، بعد از آن شبِ بدر، که نقاب را به تمامی از صورت پس می‌زند و جماعتی را دل‌ می‌برد و مست و حیران می‌کند،
این ماهِ ناز، توی سربه زیریِ محاق که می‌افتد و دوباره از غیرتِ آسمان، ذره ذره، زلف‌هاش را می‌پوشاند،

دلم می‌خواهد بروم یک جای دور، دور از آبادی، دور از چشم خلایق، دور از این در و دیوارها،
دلم می‌خواهد بروم و سجاده‌ام را وسطِ دشت پهن کنم و چادر نمازم را سر بیندازم و
همه این شب‌های باقیمانده را تا سحر بنشینم و سیر تماشایش کنم.
من باشم و او باشد و زلف‌هایی که ذره ذره پنهان می‌شود

آه
نگاهِ نامحرم من و غیرتِ آسمان 
دل من که ذره ذره آب می‌شود
و چشم‌های من که قطره قطره از التماس می‌ریزد
و قلب من که تپش تپش برای وداع می‌لرزد

چه می‌گویی؟ چه زیاده‌ها...
درویش را نباشد برگِ سرای سلطان
قبول،
مرا تابِ نگریستن نباشد، توانِ گریستن که هست
سجاده‌ام کجاست؟ چادرنمازم را بدهید، آن قرآن کوچک قدیمی‌ام را می‌خواهم.
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد