بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پیله‌های بی‌پروانه

• چشم توی چشمِ آقا بود. گفت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های درهم و دینار... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. «اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله؟! خودت را می‌خواهیم.» خودش را از آقا دریغ کرد. تار و پودهای پیله‌‌اش خیلی ضخیم بود انگار. خاطره پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

• قصه پرواز، قصه دل‌بریدن و دل‌کندن است. هر که بیشتر دل می‌کَند، بیشتر اوج می‌گیرد، زودتر می‌رسد. اما برای کسی که پیله‌ا‌ش آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادش برده، راهی مانده آیا؟! شما هنوز به من امیدوارید آقا؟! هنوز فکر می‌کنید، بالاخره یک‌سال، یکی از همین روزهای آخر ذی‌حجه از این پیله دل می‌کنم و بال درمی‌آورم تا شما؟! هنوز از همان رویِ اسب سرتان را برمی‌گردانید که ببینید من خودم را رساندم تا کاروان شما؟!... به من فرصت بدهید آقا. من بالاخره یک روز تار و پودهای این پیله ضخیم را می‌شکافم. من بالاخره یکی از همین روزهای آخر ذی‌حجه که انگار کسی در من می‌آشوبد، انگار کسی شوق پرواز را در من زنده می‌کند، بال درمی‌آورم، تا نور، تا آسمان، تا شما.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد ، حسینیه