بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

چهارشنبه‌هام

چهارشنبه‌های این ترم‌م با بیست‌ونه تا دانشجوی سال دوّمی شهرسازی می‌گذرد. با طرحِ یکِ شهرسازی. بیست و نُه تا دانشجوی پرانرژی و پرتلاش و دوست‌داشتنی. با دنیایی از آرمان و امید و انگیزه. از هشتِ صبح تا ششِ عصر. یک کلاسِ نظری - عملیِ ده‌ساعته پر و پیمان که آن وسط‌هاش به مدد یک دانه خرما یا یک تکه شکلات سر پا می‌مانم و به میزِ‌ بچّه‌ها سر می زنم. با این‌همه آن‌قدر پرانرژی هستند که تا وقتی توی آتلیه‌ام خستگی یادم نمانَد. شب‌ که می‌رسم خانه و داداش کوچیکه که یک لیوان چایِ داغ می‌دهد دستم، تازه می‌فهمم چه‌ روزِ پرکاری بوده امروز. بعد فکر می‌کنم چقدر معلّم بودن دغدغه دارد. چه‌قدر تعهد لازم دارد. من دارم؟!  چه‌قدر توی این ده ساعت، ورایِ این دودوتاچهارتاهایی که به بّچه‌ها یاد می‌دهم، وَرای استراکچر و مورفولوژی شهر و سازمان بصری و ادراکی و لندیوز و میکس یوز و سریال ویژن و تمرین‌های ریز و درشتِ علمی و عملی، روی روانِ بچّه‌ها تأثیر گذاشته‌ام؟! بعد فکر می‌کنم به قدر ده‌ساعتی که با این بچّه‌ها هستم، چقدر امیدوارشان کرده‌ام به ادامه راه؟! چقدر به‌شان اعتمادبه‌نفس داده‌ام که آینده‌شان روشن است، که می‌توانند شهرسازهای خوبی بشوند؟! که وضعیت شهرهای ما می‌تواند بهتر بشود؟!  نکند از انتقادهایی که این وسط‌ها به وضعیت شهرسازی کشورمان کرده‌ام، حس ناامیدی بکنند، نکند اوضاع را خیلی خراب جلوه داده باشم، یا غیرمستقیم تشویق‌شان کرده باشم به رفتن و نماندن. نکند...؟! و این «نکند»ها همه هفته با من‌اند.
با این‌همه، چهارشنبه‌های اولین تجربه معلمی‌م توی دانشگاه، پر از خوف و رجاست و من سخت مدیونم به بچّه‌ها که بی‌تجربگی من را تحمّل می‌کنند. بچّه‌هایی که هنوز نمی‌دانند تحقق آرزوی دختری شده‌اند که توی یکی از روزهای نُه سالگی توی دفتر انشاش نوشته بود: «می‌خواهم در آینده معلّم بشوم چون‌که شغل انبیاست(+)»!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت