بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

هذا یوم الجمعه... 7

مرحوم کافی توی یکی از ندبه‌هاش جمله‌هایی دارد قریب به این مضمون: «بچه‌هامون بزرگ شدن، جوونامون پیر شدن، پیرها دارن می‌میرن. نیومدی آقا!». این روزها دارم فکر می‌کنم فصلِ جوانی ما هم تند و تند دارد می‌گذرد در هوای ندیدنِ‌ شما! پریروزها که داشتم با حسرت عکس‌های علیرضای کوچولویِ یک‌ساله را می‌دیدم، فکر می‌کردم نکند این‌ها ببینند آمدن‌تان را و به عمر ما قد ندهد. نکند به قدر همین بیست و چند سال هم زود آمده باشم. چرا ما با این اطمینان جلو آمدیم که حتماً روزگارِ ظهور را درک می‌کنیم؟ چرا به ما یاد دادند آمدن‌تان را این‌قدر با یقین جمعه‌شماری کنیم؟ چرا آرمان زندگی همه ما را سربازِ شما بودن، ترسیم کردند؟ چرا فکر کردیم توی یکی از روزهای دهه سوّم زندگی‌مان لابد شما می‌آیید؟ دیروز بیست و هفت ساله شدم آقا! فصل جوانی‌ام دارد تند و تند می گذرد و خبری از آمدن‌تان نیست. پرا از دل‌شوره می‌شوم، پرا از افسردگی و پژمردگی. وقتی می‌بینم احتمال این که جوانی‌ام آمدن‌تان را درک کند هر روز دارد کمتر می‌شود. داریم پیر می‌شویم در هوایِ ندیدن‌تان!

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم ...... دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟!

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٩