بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

یتیم‌های امام موسی

پیرمرد گریه می‌کرد. پیرمرد شانه‌هاش می‌لرزید. پیرمرد عاشق شده بود. عاشق آن مردی که یک روز آمده بود و از او بستنی خریده بود. وقتی که همه، خوردنِ بستنی‌هاش را حرام می‌پنداشتند. می‌گفت: بعد از سیّد موسی ما یتیم شدیم! می‌گفت: آرزو دارم فقط یک‌بارِ دیگر سیّد موسی را ببینم. پیرمرد مسلمان نبود. پیرمرد، مسیحی بود؛ یک بستنی فروشِ مسیحی توی بازارِ صور. پیرمرد دو روز بعد از این‌که این حرف‌ها را زده بود از دنیا رفته بود. پیرمرد، یتیم از دنیا رفته بود. یادتان باشد امام موسی که برگشت برایش بگوییم آن پیرمردِ بستنی فروشِ مسیحی که یک‌بار  توی بازار صور از او بستنی خریدی، چقدر دلش می‌خواست تو را دوباره ببیند. یادتان باشد بگوییم حتّی پیرمردهای مسیحیِ صور هم خودشان را یتیمِ تو می‌دانستند.

 

پ.ن: تصاویر پیرمرد را در مستند «امام موسی صدر» که قسمت‌هاییش دوشنبه شب توی برنامه «راز» پخش شد،‌ دیدم. همان بستنی‌فروش معروفی که ماجراش را توی کتاب‌های امام موسی خوانده بودیم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : درد
comment نظرات ()