بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

کهفُ‌الوَری

 خب توی بحبوحه این شلوغی‌ها، این مصیبت‌ها، رنج‌ها، خستگی‌ها، دردها، آدم پناه‌گاه می‌خواهد دیگر. یک‌جایی که روزی چند دقیقه هم شده، فارغ از این سیّاره رنج و مصایبش، بشود بنشینی یک جایِ دِنج، که سایه باشد، آبِ‌ خنک باشد، آرامش باشد. بعد  وقتی اسم‌ِ شماها «کهفُ‌الوَری» باشد، هر روز، این وسط‌ها که کم می‌آورم، که تنها می‌شوم، که حتّی از خودم هم خسته می‌شوم، که شانه‌هام خم می‌شود از سنگینیِ این بارها، پناه می‌آورم به شما، به غارِ شما. چه فرقی می‌کند به کدام‌تان؟! کلّکم نورُ واحِد. این چند روز ولی هر بار که به عادتِ‌ خستگی، سرم را گذاشته‌ام روی میز، همین که بر لب‌هام جاری شده، اللّهمّ صلّ علی علیّ بن موسی الرّضا... به «المرتضی» یش رسیده و نرسیده، به کهفِ شما رسیده‌ام. الامامّ التّقیّ النّقی و حجّتک علی مَن فوقَ‌ الارض و مَن تحتَ ‌الثّری. آب هست، سایه هست، نور هست، اطمینان هست. سبک که می‌شوم، سرم را که برمی‌دارم، اشک‌هام را که پاک می‌کنم، یادم می‌آید بگویم؛ صَلاه کَثیره تامّه زاکیه مُتواصله مُترادفه کَافضلِ ما صَلّیت عَلی اَحدٍ‌ مِن اَولیائِک. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر