بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

هوای ماه نو را داشته باشید

با بعضی از ماه‌های نو باید مثل مهمانِ عزیز رفتار کرد. باید خانه را برایشان آب و جارو کرد. به استقبالشان رفت. هلال‌شان هم که خیلی ناز دارد. باید دنبالشان گشت. 1 به هلالشان خوش‌آمد گفت. باید موقع دیدن هلال تازه‌شان دعا کرد 2... دعا کرد که خدا عمرمان را به دیدن ماه‌های عزیز بعدش هم قد بدهد3 .بعضی از ماه‌های نو آداب دارند؛ خیلی. ادبشان را نگه نداری می‌روند و معلوم نیست به این زودی‌ها دوباره  روی ماهشان را به آدم نشان بدهند. 

1. استهلال

2. اللهمّ اهلّه علینا بالامنِ و الایمان و السّلامه وَ الاسلام ... 

3. ... و بلغنا شهر رمضان...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()

خدای مغرب‌ها

حرف از سفر به مراکش شد. به رویا می‌ماند. شاید هیچ‌وقت محقق نشود. اما برای من از شیرین‌ترین کارهای دنیاست که پهنه‌ی عالم اسلام را ببینم و قدری از آن حس کاذب «خود مرکز جهان اسلام پنداری» که گاهی در ایران داریم خارج بشوم. باور کنم توی کرانه‌های دور شرق و غرب عالم هم مردمانی با همین لفظ و همین عقیده، با خلوص و صراحت و یقین، خدا را می‌خوانند +. مراکش در این میان از خواص است. آن ویژگی چندفرهنگی و تعامل و نزدیکی با غرب و ارتباط با اندلس، جذابش می‌کند و فکر می‌کنم از آن فرآیند «غربی‌شدن»1 ی که در مورد استانبول اتفاق افتاده، مصون مانده باشد. دوباره کتاب2 بورکهارت3 را دست گرفتم و راه رفتم توی کوچه پس کوچه‌های فاس4... ادریس دوم وقت بنای شهر در سحرگاه یکم ربیع 192 ه.ق. دعا کرده بود: «خداوندا! فاس را شهر علم و فقاهت قرار ده تا همیشه در آن کتابِ تو را بخوانند» ... و غرق شدم توی اسلام مراکشی که آن‌همه با عرفان آمیخته است. لابد برای همین هم یک جوان سوییسی آلمانی زبان را آن‌قدر شیفته می‌کند که سال‌هایی از زندگی‌اش را آن‌جا بگذراند: «در طلب مرشدی به فاس رحل اقامت افکندم... » و– مجذوب-  از این شهر بنویسد. یادم به حالات و عبارات ابن‌عربی هم افتاد و سال‌های اقامتش در فاس و آن ملاقات یا مکاشفه‌ی غریب و رازآلودش در این شهر: «و اما ختم الولایه المحمدیه فهو لرجل من العرب من اکرمها اصلاً و یداً و هو فی زماننا الیوم موجود ... و کشفها لی بمدینه فاس... » 

کاشکی یک زمانی می‌رسید که «مرز» برای کشورهای دنیای اسلام بی‌معنی بشود. رفت و آمد درشان آزاد باشد. ویزا و اجازه نخواهد. دوست و برادر و همسایه باشند؛ نه در حرف؛ توی عمل. بشود توی یکی از شهرهای سویل5 با جوان مسلمانی از مرسینگ6 و دیگری از «دارالبیضاء»7 سر یک میز نشست و از دغدغه‌های مشترک گفت. بی‌آن‌که هیچ‌کدام قرائت‎شان از اسلام را ابزار استکبار و مایه‌ی توهین و تحقیر و تکذیب آن یکی قرار بدهند. آن تبختر «تنها خود مسلمان بینی» در هیچ‌کداممان نباشد. می‌آید آن روز؟! می‎شود یعنی؟!

 

پ.ن: یادم هست وقتی این جملات گرابار8 - که شگفت‌زده از تأثیر اسلام نوشته بود - را توی کتابش6 می‌خواندم، کتاب را بستم و گریه کردم که چقدر دور شده‌ایم از رابطه‌های برادری بی‎حساب مرز و نژاد و ملیت: « آن زهد شگرف که در بایستِ اسلام است به همان اندازه که در صورت بناها یا در عبارت تشهد نمود داشت در افعال انسان‌ها نیز نمود داشت. از آن تاجرِ بغدادی که ترتیبی داده بود تا پتو و لباس میان اسرای مسلمان نزد بیزانسی‌ها توزیع شود یا آن دیگر توانمند بغدادی که ایام حبسِ بندیانی که در زندان‌های مسلمین به اعمال شوم خویش اعتراف کرده بودند را بازمی‌خرید یا ... ».  

 

 1.Westernization 

2- کتاب «فاس شهر اسلام» ، تیتوس بورکهارت، ترجمه مهرداد وحدتی، انتشارات حکمت

3- Titus Burckhardt

4- Fes

5- Seville : همان اشبیلیه: زادگاه ابن‌عربی، از شهرهای اندلس توی جنوب اسپانیا

 6- Mersing بندری در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی

7- همان کازابلانکا !

8- Oleg Grabar

9- کتاب «شهر در جهان اسلام»، الگ گرابار، ترجمه مهرداد وحدتی، نشر بصیرت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت ، درد
comment نظرات ()

و سلام‌ها به او بازمی‌گردد *

گل کاغذی پای دیوار حیاط گل داده است. رنگش گاهی قرمزآجری است و گاهی به سرخابی می‌زند؛ یک جور عجیبی. درخت‌های قصردشت، حاشیه‎ی خیابان را از آن سبزهای تازه‌ی دوست داشتنی کرده‌اند. هوا ابری است. بوی باران هم می‌آید. عوض ورزش توی باشگاه، رفتم توی پیست و دویدم و ریه‌هام را پر کردم از بهار. توی راه برگشتن، از خانه‌ی یکی از همسایه‌ها بوی بهارنارنج نورسیده می‌آمد. حالم خوش‌تر شد اول صبحی. تا چند روز دیگر کوچه‌های شیراز را مدهوش می‌کنند از بویشان. رسیدم خانه و توی قوری چای صبحانه - مثل همیشه- چندتا گلبرگ بهارنارنج ریختم. این‌بار اما خساست نکردم. بهارنارنج‌های پارسال باید زودتر تمام بشوند.  قوطی بهارنارنجم، پر از شکوفه‌های تازه می‌شود؛ به زودی.   

 

 سلام آی شکوفه‌های نورس نارنج که در راهید!


× و الیه یعود السلام

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و مادرِ ما؛ فاطمه

... بعدها پسرها که هر کدام مرد صاحب‌‎نامی شده بودند، خیلی‌وقت‌ها خودشان را «پسرِ فاطمه» معرّفی می‌کردند. سرشان را بالا می‌گرفتند وقتی می‌گفتند تربیت‌شده‌ی دامانِ چه مادری هستند. نتیجه‎ها و ندیده‌‎ها حتی وقتی می‎گفتند: «مادربزرگِ ما فاطمه ... »1 دلشان اوج می‎گرفت. چشم‎هایشان می‎درخشید.

 

1. از مصادیق: و جدتنا فاطمه ... در کلام امام عسگری علیه السلام  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()

امانتی که زود برگردانده شد

شبِ تدفینِ زهرا سلام خدا بر او، وسط جمله‌هایی که با پیامبر زمزمه می‌کرده خطاب به ایشان گفته؛ ... لقد استرجعت الودیعه1. مجهول گفته جمله را.  نگفته امانت را برگرداندم. گفته؛ «امانت برگردانده شد». به خودش اگر بود، زود بود هنوز برای بازگرداندن آن امانتِ خواستنی. خیلی زود بود.

   1. نهج‌البلاغه / خطبه 202

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد
comment نظرات ()

و این پروانه‌های بازیگوشِ پشتِ پنجره

  آفتاب دارد با زمین قایم موشک بازی می‎کند، هی می‎رود پشت ابر و برمی‎گردد. اتاق گل‎بهی‎‌ام تاریک و روشن می‎شود. آسمان دیشب تا صبح یک‌‎ریز باریده و حالا حالش خیلی خوب است. هوا آن‌قدر با طراوت شده که آدم دلش می‎خواهد ریه‌های یدکی داشته باشد و تا آخر سال هوای تر و تازه ذخیره کند. دو تا خروس توی حیاط‌اند که انگار از خوبیِ هوا به وجد آمده‌ باشند؛ قوقولی قوقوی وقت و بی‌وقت‎شان من را به خنده می‎اندازد.

مصطفی آنکاراست و من آمده‌ام به خانه‌ی پدری و دیشب توی اتاق خودم زیر این لحاف  گل‎بهی دست‎دوز، کنار پنجره، مجاور شمعدانی‌ها با صدای باران خوابیده‌ام. انگار ده سال به عقب برگشته باشم. کاش می‌شد بعضی وقت‌ها تا همیشه زمان را روی یک نقطه نگه داشت؛ زمینِ باران‌خورده، هوای تازه، آسمانِ آبی، صدای گنجشک‌ها، درخت‌های شسته شده‌ی حیاط، بوی آب‌گوشتِ سفارشی دست‎پختِ مامان، صدای پای بابا که مدام میان حیاط و باغ و گلخانه در رفت و آمد است، این تعلیق و رهابودگی، این دورِ کند و شیرینِ ثانیه‌ها ... الان به اندازه‌ی نوربرگ‌شولتز و هایدگر می‎توانم از حس مکان و مفهوم سکونت فلسفه ببافم و کتاب بنویسم.

 

  الحمدلله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

و چشم‌هاش مثل دو تا مهره‌ی براق مشکی می‎درخشید

 ایمیل من را می‎گیرد که به قول خودش با من بیشتر در ارتباط باشد. از دانشجوهای ترم قبل. اتفاقی درِ دانشگاه دیدمش. روییِ قرمز پوشیده بود و همه‌ی رنگ‌های زنده و قشنگ جدول رنگ را جدا کرده بود و ریخته بود روی لباسش. بچه‌های هنر همین‎اند. آدم تا به خودش بیاید دقایقی غرق رنگ و نقش و طرح لباس‎هایشان می‎شود ... من هم فکر می‌کنم دلم می‎خواهد گاه‌گداری ببینمش. توی نگاهش، حرف‎‌هایش چیزهایی بود که برای من شیرین بود. شاید من را پرت می‎کرد به روزهای اول دانشجویی. حالا منتظرم دخترک ایمیل بزند، باهاش قرار بگذارم، برویم توی یکی از کافه‌های این دور و اطراف. حرف بزنیم. حرف‌های دخترانه. چه‌قدر دلم برای دخترانگی‎ها تنگ شده. 

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

آدم‌های حال‌‎خوب‎کن

و یکی از دعاهای هر روز باید این باشد که؛ خدایا آدم‌های خوب سر راه من بگذار. بس که حال‌خوب‌کن است وقتی یک روز، توی لحظه‌ی هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی، بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود و کلامش، نگاهش، نوشته‌اش آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی. و فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را برای آن لحظه‌ی خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد.

شاید یکی دیگر از دعاهای هر روز هم بتواند این باشد که؛ خدایا من را هم از واسطه‌ها‌ی خوب‌کردنِ حالِ بنده‌هایت قرار بده؛ چیزی شبیه آن‌چه حضرت سجاد توی دعای مکارم می‎خواهند؛ و اَجِر للناس علی یدی الخیر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت
comment نظرات ()

مثل گل آفتاب‌گردان

به نظرم یکی از کلیدواژه‌های دوست‌داشتنی سوره‌ی «صاد»، واژه‌ی «اوّاب» باشد. وقتی خدا توی این سوره‌- با آن موسیقی خاص- سه چهار بار از بنده‌های خوبش – داوود و سلیمان و ایّوب - با این وصف یاد می‌کند؛ «اواب». یعنی کسی که زیاد به خدا رجوع کند. رویش را زیاد به سمت خدا بگیرد. خیلی شیرین است که خدا بنده‌ای را این‎طوری توصیف کند: «بنده‌ی خوبی بود؛ زیاد به سمت ما بازمی‎گشت».×

 

×... نعم العبد انّه اوّاب (سوره صاد/ آیه 30)

 

پ.ن: برای خاطر آیه‌ها +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر
comment نظرات ()

از نزار قبانی و از عشق

شعربازی می‌کنند دوستان و من هم گاهی وسط جمع خوش‌ذوق مجازیشان وارد می‌شوم. حرف از نزار قبانی شد و یادم آمد که خیلی وقت است شعرهاش را بی‌هوا زمزمه نکرده‌ام. و شعر معروف و بلند «احبک احبک و البقیه تأتی» که مدتی ورد زبانم بود؛

 حدیثک سجاده فارسیه

و عیناک عصفورتان دمشقیتان

طیران بین الجدار و بین الجدار

و قلبی یسافر مثل الحمامه فوق میاه یدک

و یأخذ قیلوله تحت ظل السوار

و انی احبک

...

شعر وقتی ترجمه می‎شود حیف می‎شود اما؛

 کلماتت قالیچه‌ی ایرانی‎ست

و چشم‌هات گنجشک‌های دمشقی

که بین در و دیوار می‎پرند

و قلبم مثل کبوتری بر فراز آب‌‎های دست‌‎های تو پرواز می‎کند

و در سایه‎‌ی دست‎بندها- کوتاه و آرام- می‏خوابد.

و من دوستت دارم

... 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →