بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

با چشم‌هایی؛ یتیم‌ِ ندیدنت

«دری که به باغ بینش ما گشوده‌ای هزار بار خیبری‌تر است... »*

 

*از مجموعه سپید و زیبای استاد گرمارودی: «در سایه‌سار نخل ولایت»

   + مریم روستا ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

فاطمه، فاطمه، فاطمه ...

توی راه مصطفی داشت بخشی از دیالوگ یک فیلم سینمایی را برایم نقل می‌کرد به این مضمون که: «مردم به کسی که همسر از دست داده باشد، می‌گویند بیوه، اسم کسی که پدر و مادرش را از دست بدهد، می‌گذارند یتیم. اما برای پدر و مادری که بچه از دست داده باشد، کلمه‌ای ندارند...». من گریه کردم و فکر کردم چه خوب که ادبیات هم می‌داند حجم بعضی رنج‌ها در واژه نمی‌گنجد.

کنار فاطمه هم که نشستم و دست‌های سردش را که گرفتم، باز به حقارت واژه‌ها فکر کردم وقتی نمی‌توانند برای تسکین مادری که کوچکِ یک‌ساله‌اش را در چشم به هم زدنی از دست داده، ردیف بشوند و مرهم باشند.

من فقط بلدم برایت دعا کنم فاطمه! که خدا ظرفت را بزرگ کند، که هم صبر بدهد و هم اجر صبرت را و هم جبران کند که همه‌ی این‌ها فقط از «او» برمی‌آید. دعا کنم که خدا مرهم آغوش سرد و خالی‌ مانده‌ات را حواله کند به مادری که چند روز دیگر ذکر مصیبت شش ماهه‌اش زمین و زمان را به درد می‌آورد.   ‌ 

   + مریم روستا ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

یک خط در میان حواسم به دعا بود. توجه به ضحی تمرکزم را می‌گرفت. آفتاب داشت آخرین باریکه‌های امروزش را از لابه‌لای درخت‌های کاج و نارنج صحن به ما می‌تابانید. ضحی کنار من روی زمین با اردک و ماهی‌هایش سرگرم بود و گاهی هم‌زمان با مداح، صدایش را به آواز بلند می‌کرد. دعا رسیده بود به آن‌جا که «... خدایا ما در عصر این روز آبرومند به تو توجه کردیم، به تو رو آوردیم...». خدا هم لابد داشت رزق‌های عرفه‌‌ی امسال را میان خلایق پخش می‌کرد. کاش دست‌های کوچک ضحی را گذاشته بودم روی دست‌های خالی‌ام و بالا برده بودم.  

   + مریم روستا ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

You are my sunshine

دخترک هر صبح، با طلوع آفتاب آن دو تا دکمه‌ی براق کوچکش را به من می‌دوزد و آن‌قدر روی لبخند و برق دکمه‌ها مقاومت می‌کند که من را از رختخواب بیرون بکشد ... و روز ما این‌طوری شروع می‌شود و با خنده‌ها و گریه‌ها و آوازهایش ادامه پیدا می‌کند. با تجربه‌های جدیدش، با چشم‌هایی که از کنکاش مدام خسته نمی‌شوند. این روزها کم‌کم دارم جدایی‌های کوتاه را تمرینش می‌دهم. برای هر دوی‌مان خوب است؛ برای شروع مهر. دلم فشرده می‌شود وقت‌هایی که کنارم نیست، با آن‌که همین نزدیکی‌ست؛ کنار مادربزرگ نازنین و پدربزرگ مهربانش... غروب که می‌شود، چشم‌هاش را که می‌بندد یادم به آخر ترانه‌ی «گل گلدون من» می‌افتد و دو ستاره‌ای که کم آمده1 ... و روزمان تمام می‌شود.

دخترک شش ماه است آمده و دل ما را برده و چراغ خانه‌ی ما شده، هزار بار ته دلم قند آب می‌شود وقتی جسورانه من هم «میوه‌ی دلم»2 و «روشنی چشمم»3 صدایش می‌زنم. چقدر دلم برای مهمانی‌های «حدیث کساء» + تنگ شده. باید به مصطفی بسپارم اعلام میزبانی کند.  

 

 1. وقتی چشمات هم می‌آد، دو ستاره کم می‌آد...

 2. ثمره فؤادی

3. قره عینی

   + مریم روستا ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()